صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

359

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

متفرقشان كن و كسى از آنان را [ روى زمين ] باقى مگذار . ( 1 ) سپس اين ابيات را سرود : [ در مكه ، همهء گروهها به دور من جمع شدند و قبايل ديگر را نيز گرد كردند . آنان فرزندان و زنانشان را ( براى نمايش ريختن خونم ) فرا خواندند و مرا ( براى اعدام شدن ) به ساقهء بلند و تنومند درخت خرما نزديك گردانيده‌اند . شكايت غربت ، رنج و مشقت ، بىكسى و گرد آمدن دسته‌هاى ( دشمن ) را براى كشتنم ، پيش خدا مىبرم . اى صاحب آسمان ! براى رسيدن به آرزو صبورم گردان . مرا پاره پاره كرده‌اند و از جان دست شسته‌ام . اين قوم ، مرا ميان كفر و مرگ مخيّر كردند . چشمانم بدون مجراى اشك ، سيلان مىكند . همين كه در راه اسلام و به مسلمانى كشته مىشوم ؛ هيچ باكى ندارم كه چگونه كشته شوم . همهء اينها در دست خداست و اگر بخواهد ، اعضاى قطعه قطعهء اندامم را مبارك مىگرداند . ] « 1 » ( 2 ) ابو سفيان به خبيب گفت : اگر به جاى تو ، محمد نزد ما مىبود و گردنش را مىزديم و تو در ميان خانواده‌ات مىزيستى ؛ بهتر نبود ؟ جواب داد : خير ! سوگند به خدا هرگز دوست ندارم در منزل خود نيز خارى به پايش فرو رود و پيامبر را بيازارد « 2 » او را به دار آويختند و كسى را نگهبان جسدش كردند . عمرو پسر اميه ضمرى آمد و با تدبيرى زيركانه شب هنگام او را پايين آورد و برد و دفن كرد ، عقبه پسر حارث عهده‌دار كشتن خبيب شد ؛ چون حارث پدرش در جنگ بدر به دست او به قتل رسيده بود .

--> ( 1 ) - لقد أجمع الأحزاب حولى و ألّبوا * قبائلهم و استجمعوا كلّ مجمع و قد قرّبوا أبناءهم و نساءهم * و قرّبت من جذع طويل ممنّع إلى اللّه أشكو غربتى بعد كربتى * و ما جمع الأحزاب لى عند مضجعى فذا العرش صبّرنى على ما يراد بي * فقد بضعوا لحمى و قد بؤس مطمعى و قد خيّرونى الكفر و الموت دونه * فقد زرفت عيناى من غير مدمع و لست أبالى حين اقتل مسلما * على اىّ شقّ كان فى اللّه مضجعى و ذلك فى ذات الإله و إن يشأ * يبارك على أوصال شلو ممزّع ( 2 ) - ابن هشام و برخى سيره‌ها ، اين سؤال و جواب را به زيد دثنه ، يار خبيب نسبت مىدهند .